جستجو
کلیپ هفته

Get the Flash Player to see this player.

دانلود کلیپ با فرمت FLV

نمازهاي خاشعانه‌اش پزشك عراقي را در بيمارستان متأثر كرده بود.
در اردوگاه كه بود، تمام وقتش را گذاشته بود براي بچه‌ها و به زخمي‌ها خدمت مي‌كرد. او " محمدحسين راحت‌خواه " اهل ايذه بود. وقتي سرطان معده به جانش افتاد و بردنش بيمارستان، همه چشم انتظار آمدنش بودند. آن‌جا هي مي‌گفت: « سوختم، سوختم. »
يك روز نمازش را كه خواند، يك تشت خواست. سرش را كرد توي تشت، يك لخته‌ي بزرگ خون از دهانش بيرون ريخت بعد هم آرام گرفت. پزشك عراقي طاقت را از دست داده بود و زار زار گريه مي‌كرد. ديگر آن بسيجي عاشق به اردوگاه برنگشت. مزارش هم در قبرستان « وادي عكاب » غريب بود. صليب سرخ فقط گزارش داد: « قبر شماره‌ي 47 »

راوي:حميد كاووسي حيدري

 

قصه‌هاي ميني‌ماليستي جنگ از مهدي قزلي که به صورت دنباله‌دار در دو جلد کتاب به چاپ رسيد.
اين کتاب‌ها به نام‌هاي امتحان نهايي و آخرين امتحان توسط انتشارات آينده سازان وابسته به اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي دانش آموزان به چاپ رسيده است.
موضوع اين دو کتاب،‌ خاطرات جنگي در مورد دانش آموزان است.
- چند روز قبل از امتحان‏ها از جبهه مي‌آمد، يك صندلي مي‏گذاشت زير درخت نارنگي وسط حياط، آن چند روز را درس مي‌خواند و با نمره‌هاي خوب قبول مي‌شد. نمره‌هاش هست. تازه با همين وضع توي كنكور هم قبول شد. آن هم دانشگاه اميركبير.

٢- يك بار از جبهه كه برگشت، گفت: «مادر! تو چه دعايي مي‌كني كه من شهيد نمي‌شم‌؟» از آن به بعد مي‌گفتم: «خدايا! راضي‌ام به رضاي تو.»
خدا راضي بود پسرم پيش او برود و پيش من نماند.

٣- شهيد كه شد، دو بسته از وسايلش را فرستادند براي خانواده‌اش. يك بسته وسايل شخصي و يك بسته كتاب‌هاي درسي دبيرستان.

٤- شش ماهي بود مي‌رفت جبهه. من منتظر ماندم تا امتحان‌ها تمام بشود و تابستان همراهش بروم. بعضي حرف‏هايش را نمي‌فهميدم. مي‌گفت: «خمپاره‌ها هم چشم دارند.»
* * *
نشسته بوديم وسط محوطه؛ داشتيم قرآن مي‌خوانديم. صداي سوت خمپاره‌اي آمد. هر دو خوابيديم زمين. گرد و خاك‌ها كه خوابيد، من بلند شدم، اما او نه. تازه فهميدم خمپاره‌ها هم چشم دارند.

قابل توجه دوستان عزیز شما با کلیک کردن بر روی ادامه مطلب میتوانید از بقیه داستانها استفاده نمایید !!!

منتظر نظرات شما در این رابطه هستم.

ادامه مطلب...

 
Design by Behrad Bahari.